هر چند که ...؟!
هــر چــنــد کـه چشمان تو بسیار قشنگ است
تو سنگ شدی ، سنگ سزاوار تو سنگ است
سـخـت اسـت تـصـور کـنی از دور که گاهی
مـاهـی غـزلـی مـسـت گـرفـتـار نهنگ اسـت
بـا سـکـر لــبــت مـسـتی را مـزمـزه کــردم
غافل شده بودم که شراب تـو شـرنـگ اسـت
بـایـد بـپـذیـرم کــه تــو چــون مـاه قـشـنـگـی
مـاهـی کـه هـمـه عـمـر گـرفـتـار پلنگ است
تو پـلـک بـه هـم مـی زنـی و می بـیـنـم ها...
در شهر فقط بر سر چشمان تو جـنـگ است
بــگــذار هــمــه عــمــر ز هــم دور بـمـانیم
حالیست دراین قصه که این گونه قشنگ است
دیـدی هـمـه را شـمـرد ، نـشـمرد تو را
با دسـت خـودش چـگـونه پـژمرد تو را
دیـریـسـت کـه باید بـه خودت فکر کنی
با یک مـن عسل نمی شود خورد تو را
تقدیم به آقا امام زمان
از فرش به عرش آسمان می آییم
در سـایـه سـبـز کـاروان می آییم
عـمـریـسـت بـرای دـیدنت آقاجان
با پـای پـیـاده جـمـکـران می آییم
چـشـمـان گل نرگس تو گر تر شد
صد لاله ز داغ روی تـو پرپر شد
این جـمـعـه نیامدی و در غیبت تو
آغـاز دعـای نـدبـه ای دیـگــر شد
چند رباعی از خودم
هر چند که کشته ام تو را در یادم
اما چه کنم که داده ای بر بادم
هر وقت نگاهم به نگاهت افتاد
از درس و کـتـاب و زندگی افتادم
شـکـر شـکـنـی و نـقـل هــر انـجـمـنـی
لا حـول ولا بـه تـو کـه شـیـریـن سـخـنی
یک شاخه نبات... نه... یک بوسه سرخ
تـقـدیـم بـه تـو کـه بـهـتـریـن شـعـر مـنـی
آخـر شـبـی از تاب و تبت می گیرم
از خواب خوش نیمه شبت می گیرم
در خواب تو بی اجازه می آیم و بعد
یک بـوسـه سرخ از لـبـت می گیرم
نذر آقا امام رضا(ع)
مــولا چـگـونـه درد دلـم را دوا کـنم
می خــواهـم عـاشـقـانـه شما را صدا کنم
می خــواهـم عـاشـقـانـه شبی چشم هام را
بـا اشـک . . . بـا غـریـبـیـتان آشنا کنم
برخـیـزم و بـیـایـم و با چشم اشـک بار
آنـجا بـرای عـالـم و آدم دعـا کـنـم
گاهی به اذن عشق ببوسم ضریح را
گاهی نگه به گنبد و گلدسته ها کنم
با این غزل به گردن من دین کوچکیست
بـگذار تا کـه دیـن خودم را ادا کنم

